.:::: ام اس چت ::::.

مکانی برای بیماران ام اس www.mschat.zim.ir

.:::: ام اس چت ::::.

مکانی برای بیماران ام اس www.mschat.zim.ir

صدای پای سلامتی



به سرم چنگ می زنم. چشمانم را می بندم. گوش هایم را می گیرم. صداها محو می شوند و میان همهمه، زنگ مدرسه در سرم به صدا درمی آید.
 نمی خواهم دیگران را بشنوم. صدای پیرمرد در سرم بلند می شود: «ارغوان! / شاخه هم خون جدامانده من/ آسمان تو چه رنگ ست امروز؟ / آفتابی ست هوا یا گرفته ست هنوز؟»

دلم می خواهد تنها باشم در حیاطِ صحن. گوش هایم را بیشتر می گیرم و صدایی بلندتر در سرم می پیچد.
 باید تصمیم بگیرم برای داستانِ زندگی ام. «از بهاران خبرم نیست/ آنچه می بینم/ دیوار است/ آه!»

 هیچ نمی دانم از انتهای دردِ بی درمانِ ١٧ ساله یا «بیماری اسرارآمیز» قرن. تنها می خواهم که امسال بلوغش را جشن نگیرم و شکستش بدهم.
 «ام اس» خفته، کنترل شده یا هر نامِ دیگری را یدک نخواهم کشید.
درونم غوغایی برپاست. هنوز به دخیل بستگان به مربع های طلایی فولادینِ مقابلِ چشمانم گویی ایمان دارم؛ همه آنچه که معجزه را واقعی کردند.

 صدایی آزارم می دهد؛ «بینایی ات برنمی گردد». چهره پزشک چهارمی که ١٦ سال پیش قطع امید کرد، زنده تر از صورتک های گریانِ مضطرین و جمع های خانوادگی شادِ صحن در مقابلِ چشمانِ من است. پلکی می زنم و با موجی از قطره اشکی، جهانِ درماندگان را رصد می کنم. بیش از همیشه می بینم و بیش از همیشه می شنوم. من برای زندگی بیش از همیشه مشتاقم. صدای ناله دلِ زنی با خنده های خانواده ای درهم می پیچد.

     به بالای سرم خیره می شوم. چشمانم را می بندم. صداها محو می شوند و میان همهمه، صدای برخورد گوشواره های چلچراغ بالای ضریح را می شنوم.


سنت شکسته ام و دور ضریح ایستاده ام. «نفسم می گیرد/ که هوا هم اینجا زندانی ست» مبهوتِ صداهای نامفهوم، نگاهم به سبزی چلچراغ است. خسته ام از تداوم درد، از همراه داشتن دارو و از تذکر پزشک. «آفتابی هرگز/ گوشه چشمی هم/ بر فراموشی این دخمه نیانداخته است» دستانِ چند جوان به ترتیب از آن سوی دیوار شیشه ای به سوی ضریح روانند؛ دستانی رقصان در آسمان و دستانی با کتابچه هایی هم شکل و هم رنگ. چیزی گلویم را فشار می دهد و آبی داغ گونه ام را می سوزاند. تنهایی محض را لمس می کنم. «یاد رنگینی در خاطرِ من/ گریه می انگیزد/ ارغوانم آنجاست/ ارغوانم تنهاست». مصمم تر از همیشه ام. «خوبم». باید داروهایم را کم و حذف کنم و مثلِ «سالم ها» بدون دارو روزگار بگذرانم. نمی خواهم از دردهایم سخن بگویم تا باورشان کنم. نمی خواهم در کیفم قرصی حمل کنم، «نمی خواهم محدودیت هایم را باور کنم». بی اراده حرکت می کنم. به دنبالِ کبوتران سر می چرخانم. «آنها جهانِ دل شکستگان را چگونه می بینند؟» فرار می کنم به خلوتِ همیشگی؛ به مسجدی قدیمی؛ دورترین مقصدِ ممکن؛ امن ترین خاطره های کودکی. سکوت حاکم می شود و من در برابرِ خودم دادگاه تشکیل می دهم. مجازات تعیین می شود و رسالت. «ارغوان! / خوشه خون/ بامدادان که کبوترها/ بر لبِ پنجره بازِ سحر/ غلغله می آغازند/ جانِ گلرنگِ مرا/ بر سرِ دست بگیر! / به تماشاگه پرواز ببر!/ آه! / بشتاب!» سلامتی در راه است.

«حداکثر تا آخر سال. یا دارو را حذف، یا خوراکی برایت تجویز می کنم». پزشک وعده می دهد؛ چه رویای آشکار و شادی برای من ترسیم می کند! انگار «او» هم این را باور دارد.


نویسنده: مریم پیمان



احتضار «ام اس» آخرین رویای سال

دست هایم توان ندارند. خاک های خیس را مشت مشت داخل قبر می ریزم. نفس نفس می زنم. گریه می کنم. آیا این کار بزرگ تر از توان من است؟!؛

ریختن خاک بر جنازه درحال احتضار بیماری. بوی خاک تهوع را تحریک می کند.

از خواب می پرم. صدای قلبم را می شنوم. تب خال زده ام. می خواهم زندگی را بالابیاورم و تمام.


این احتضار جانی در من باقی نگذاشته و هرروز ناتوان تر دشواری زندگی را به دوش می کشم؛


«هرگز کسی این گونه فجیع به کشتن خود برنخاست/ که من به زندگی نشستم».

مصرف هم زمان شش ماه آنتی بیوتیک ها و دارو های «ام اس» خارج از توانم بود.

نشانه های بهار هم گاه نفس هایم را به شماره می اندازند. توان ایستادن ندارم.

تجویز دکتر ناتوانی را در سلول هایم آشکار کرده است؛ دراز کشیده بودم و دکتر در میان حرف ها و معاینه هایش تجویز نگفته اش را اعمال کرد و تنها راه درمان را فریزکردن یک زخم ناشناخته قدیمی دانست در رحم. «بلند نشو! سرت گیج می رود».


خوب بودم و آن قدر پرانرژی که سر کار رفتم، اما هر ساعت با گذر خود توان من را به سمت صفر متمایل کرد. «ام اس» پیروز این جنگ بود و عفونت را چنان ماندگار کرد تا آخرین راه های درمانی رفع عفونت در رحم چاره کار بشوند.

از خودم می پرسم: «آیا این دردها و عفونت ها را به سال دیگر هم خواهم برد؟»

دست هایم توان ندارند. خاک ها را مشت مشت داخل قبر می ریزم. نفس نفس می زنم. گریه می کنم. آیا این کار بزرگ تر از توان من است؟!؛ ریختن خاک بر جنازه در حال احتضار یک سال. از خواب می پرم. درد در شقیقه هایم می پیچد، از فک بالایی می گذرد و در دندان هایم می ایستد. سوزشی در شکم جابه جا می شود و خون و تکه های زخم فریزشده، بعد از چند روز خارج می شوند و آهی از دهان.

از بودن متنفر می شوم و از زن بودن بیزار.

«امیدوارم عفونت از بدنت بیرون برود»؛ دکتر اورژانس با تردید حرف می زند.


سرما در تمام وجودم می پیچد و دیگر صدایی نمی شنوم. خسته ام از دیدن پزشک ها، مراکز درمانی و داروخانه ها. پنجره را باز می کنم؛ همسایه پرده شسته شده را نصب می کند. اینجا اما از خانه تکانی خبری نیست، وقتی نه توانی هست و نه انتظاری برای دیدوبازدید. حوصله هیچ چیز نویی را ندارم؛ کتاب نو، موسیقی نو، لباس نو، روز نو، دوست نو، داروی نو و بیشتر درد نو.

کلافه ام. در سرم می پیچد؛


«و عشقت پیروزی آدمی است/ هنگامی که به جنگ تقدیر می شتابد».

شش سال است که پزشک دستور ام آرآی نمی نویسد. باز هم ننوشت. نمی دانم چرا.

هر پلاک برای من دریچه یک ناامیدی نیست چون بیماری به نظر در حال احتضار است. حتی «شاید اثری از پلاک ها باقی نمانده باشد».


مردم خانه ها را می تکانند و برای سال «نو» همه چیز را «نو» می کنند. شاید فرصت چند عیادت یا دیدار دست بدهد به بهانه تعطیلی و بس. عید واقعی زودتر از عید ممکن است رخ بدهد؛ وقتی خبر خیر و سلامتی برسد یا «او»یی پیدا شود. نیم بند نفس می کشم. پنجره را می بندم. بارِ سفر می بندم؛


«و گریز از شهر که به هزار انگشت/ به وقاحت پاکی آسمان را متهم می کند/ کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود/ و انسان با نخستین درد».


نویسنده: مریم پیمان

   

اعلام حمایت موسسه خیریه پیامبر رحمت(ص) ازبیماران «ام اس» وسرطانی


موسسه خیریه پیامبر رحمت (ص) ازبیماران «ام اس» وسرطانی جامعه حمایت می کند
    سنندج-خبرنگاررسالت: رئیس موسسه خیریه پیامبررحمت (ص)در گفتگو با خبرنگارما گفت: موسسه خیریه پیامبررحمت (ص)باهمکاری جمعی از بزرگان و افراد صاحب نظر درزمینه های حمایت ازبیماران «ام اس» و سرطانی و اقشار آسیب پذیرجامعه درسال1393 در کردستان تشکیل شده است.


براتعلی بهمنی افزود: از وی‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍ژگیهای بارزاین موسسه مردمی ،شناخته شدن آن درسطح کشور است به طوری که از سراسر کشور از آحاد و اقشار مختلف مردمی دراین موسسه عضویت دارند و این موسسه با تشکیل کمیته های تخصصی در راستای شناسایی جامعه آسیب پذیراقدام می نماید. تابا حمایت های لازم و متناسب با هدف از این قشرآسیب پذیرحمایت کند.


وی اظهارداشت: این موسسه پذیرای حمایت های مادی ،معنوی و...در جهت حمایت ازاقشارنیازمند به حمایت می باشد و امید است با به کارگیری شایسته، تمامی امکانات لازم را درراستای حمایت ازجامعه به کاربست.

رئیس موسسه خیریه پیامبررحمت (ص)درپایان تصریح کرد : از همه احاد شریف جامعه تقاضا دارم به عنوان عضوی کوچک ازخانواده بزرگ موسسه خیریه پیامبررحمت (ص) ما رادر تحقق اهداف بلند این موسسه یاری نمایند.

    

استقبال گالری ها از بهار


    موسسه فرهنگی هنری صبا: یک نمایشگاه نقاشی خط با نام «در آستانه نوروز» برای حمایت از بیماران ام اس گشایش یافته است.
در این نمایشگاه گروهی نقاشیخط که بخشی از عواید حاصل از فروش آثار آن به حمایت از بیماران «ام اس» اختصاص می یابد،
 بیش از ۳۰ اثر از ۱۱ هنرمند در معرض دید علاقه مندان قرار گرفته است. علاقه مندان برای دیدن آثار این نمایشگاه می توانند تا ۲۴ اسفندماه به جز روزهای تعطیل از ساعت ۱۰ تا ۱۸ به نشانی خیابان طالقانی، خیابان شهید برادران مظفر، شماره ۱۲۵، موسسه فرهنگی هنری صبا، تالار فرشچیان مراجعه کنند.