به بالای سرم خیره می شوم. چشمانم را می بندم. صداها محو می شوند و میان همهمه، صدای برخورد گوشواره های چلچراغ بالای ضریح را می شنوم.
سنت شکسته ام و دور ضریح ایستاده ام. «نفسم می گیرد/ که هوا هم اینجا زندانی ست» مبهوتِ صداهای نامفهوم، نگاهم به سبزی چلچراغ است. خسته ام از تداوم درد، از همراه داشتن دارو و از تذکر پزشک. «آفتابی هرگز/ گوشه چشمی هم/ بر فراموشی این دخمه نیانداخته است» دستانِ چند جوان به ترتیب از آن سوی دیوار شیشه ای به سوی ضریح روانند؛ دستانی رقصان در آسمان و دستانی با کتابچه هایی هم شکل و هم رنگ. چیزی گلویم را فشار می دهد و آبی داغ گونه ام را می سوزاند. تنهایی محض را لمس می کنم. «یاد رنگینی در خاطرِ من/ گریه می انگیزد/ ارغوانم آنجاست/ ارغوانم تنهاست». مصمم تر از همیشه ام. «خوبم». باید داروهایم را کم و حذف کنم و مثلِ «سالم ها» بدون دارو روزگار بگذرانم. نمی خواهم از دردهایم سخن بگویم تا باورشان کنم. نمی خواهم در کیفم قرصی حمل کنم، «نمی خواهم محدودیت هایم را باور کنم». بی اراده حرکت می کنم. به دنبالِ کبوتران سر می چرخانم. «آنها جهانِ دل شکستگان را چگونه می بینند؟» فرار می کنم به خلوتِ همیشگی؛ به مسجدی قدیمی؛ دورترین مقصدِ ممکن؛ امن ترین خاطره های کودکی. سکوت حاکم می شود و من در برابرِ خودم دادگاه تشکیل می دهم. مجازات تعیین می شود و رسالت. «ارغوان! / خوشه خون/ بامدادان که کبوترها/ بر لبِ پنجره بازِ سحر/ غلغله می آغازند/ جانِ گلرنگِ مرا/ بر سرِ دست بگیر! / به تماشاگه پرواز ببر!/ آه! / بشتاب!» سلامتی در راه است.
«حداکثر تا آخر سال. یا دارو را حذف، یا خوراکی برایت تجویز می کنم». پزشک وعده می دهد؛ چه رویای آشکار و شادی برای من ترسیم می کند! انگار «او» هم این را باور دارد.
نویسنده: مریم پیمان